چه زود دیر می شود...
در باز شد ،
برپا !... بر جا !
درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.
بابا نان داد، ما سیر شدیم .
اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند ،در سبد مهربانیشان .
و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود .
و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند .
کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم .
و در زندگی گم شدیم.
همه زیباییها رنگ باخت.
نگاه مان سرد شد و دستانمان خسته ،
دیگر باران با ترانه نمیبارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم
زرد شدیم، پژمردیم .
و سالهاست وقتی پشت سرمان را نگاه میکنیم،
جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمییابیم،
و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح، طنین صدایی نیست...!
و امروز چقدر دلتنگ آن روزهاییم
و هرگز نفهمیدیم ،
چرا برای بزرگ شدن این همه بیتاب بودیم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 17:55 توسط Mojtaba
|
باسلام واحترام امیدوارم از وبلاگم خوشتون اومده باشه.نظر یادتون نره.